بهنام امیری

گۆڕان نیوز – مهم‌تر از حرف زدن، شنیدن و شنیده شدن است. انسان پیش از آنکه زبان باز کند، شنیدن را می‌آموزد. کودک ماه‌ها پیش از آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد، به صدا پاسخ می‌دهد، رابطه برقرار می‌کند و از دل همین تجربه، زبان در او شکل می‌گیرد. گفت‌وگو بر شانه‌های شنیدن بنا می‌شود. جامعه نیز برای زنده ماندن، پویایی و رشد، باید همین قاعده ساده را حفظ کند؛ پیش از آنکه سخن بگوید، شنوا باشد.

اما در بسیاری از ساختارهای اجتماعی، رسمی و سیستمی ما از گذشته تا حال، صدا فراوان است و شنیدن کمیاب. همه سخن می‌گویند، بیانیه صادر می‌‌کنند، تریبون‌های بسیاری برای افراد خاص فعال‌اند، جلسات برگزار می‌شود؛ اما صدا به صدا نمی‌رسد. در چنین شرایطی مسئله فقط ضعف ارتباطی نیست؛ مسئله ساختار نشنیدن است.

میشل فوکو در تحلیل رابطه قدرت و دانش بر این باور است که قدرت ( اجتماعی، اقتصادی، سیاسی) گفتمان تولید می‌کند؛ یعنی تعیین می‌کند چه چیزی قابل گفتن است، چه کسی صلاحیت سخن گفتن دارد و چه صدایی اساساً به حساب می‌آید. بنابراین حذف همیشه به معنای خاموش کردن نیست؛ گاهی به معنای نامرئی کردن است. شهری که در آن برخی صداها اساساً وارد مدار شنیدن نمی‌شوند، ممکن است پر از سخن باشد، اما در عمل گوشی برای شنیدن ندارد.

اگر شهر را نه فقط مجموعه‌ای از ساختمان‌ها، بلکه فضایی سیاسی بدانیم، آنچه هانا آرنت در «وضع بشر» عرصه‌ی ظهور می‌نامید، آنگاه شنیده شدن معنایی بنیادی‌تر پیدا می‌کند. از نظر آرنت، سیاست زمانی شکل می‌گیرد که انسانها در برابر یکدیگر ظاهر شوند، سخن بگویند و در افق مشترک دیده و شنیده شوند. اگر این امکان از میان برود، آنچه باقی می‌ماند، حیات سیاسی نیست، مدیریت است.

در چنین شرایطی، نهادها نیز دچار نوعی کرختی ارتباطی می‌شوند. ماکس وبر بوروکراسی را ساختاری کارآمد و دقیق می‌دانست، اما هشدار می‌داد که همین عقلانیت صوری می‌تواند انسان را در «قفس آهنین» رویه‌ها و مقررات گرفتار کند؛ ساختاری چنان دقیق و بروکراتیک که به مرور زمان، با اولویت بخشیدن محض به چارچوب‌های اداری، ارزش وجودی انسان را به یک کد بایگانی و مجموعه‌ای از فرم‌های کاغذی تقلیل می‌دهد و او دیگر نه یک شخص، بلکه صرفاً پرونده‌ای در یک پوشه‌ی خاک‌گرفته است.

مدیر مدرسه‌ی جلال آل‌احمد را به یاد بیاوریم؛ او با امید اصلاح وارد مدرسه می‌شود، اما خیلی زود درمی‌یابد که ساختار اداری بیش از آنکه گوشی برای شنیدن داشته باشد، آیین‌نامه دارد. مسئله ناتوانی فردی نیست؛ مسئله سازوکاری است که شنیدن را در اولویت نمی‌گذارد.

ادبیات بارها این لحظه‌ی شنیده نشدن را ثبت کرده است. در داستان «گاو» غلامحسین ساعدی، مرگ گاو برای مشدی حسن صرفاً یک فقدان اقتصادی نیست؛ فروپاشی پیوندی عاطفی و هویتی است. اما جامعه پیرامونش توان فهم این رنج را ندارد و آن را به جنون تعبیر می‌کند. وقتی درد انسانی شنیده نشود، به انحراف تعبیر می‌شود.

در «یادداشت‌های زیرزمینی» داستایفسکی نیز با انسانی مواجهیم که مدام سخن می‌گوید، تحلیل می‌کند و اعتراض دارد، اما در مدار گفت‌وگو قرار نمی‌گیرد. مسئله نظمی است که رنج شخصی را در چارچوب‌های محاسبه‌پذیر خود به رسمیت نمی‌شناسد. در چنین فضایی، صدا حذف نمی‌شود، بلکه بی‌اثر می‌شود. مرد زیرزمینی از دل همین سازوکار نشنیدن سر برمی‌آورد؛ انسانی که سخن می‌گوید، اما صدایش در افق مشترک فهم جای نمی‌گیرد و سرانجام به مونولوگی منزوی و تلخ عقب می‌نشیند.

یورگن هابرماس این بحران را در قالب نظریه «کنش ارتباطی» صورت‌بندی می‌کند. از نظر او «جامعه زمانی می‌تواند به تفاهم برسد که گفت‌وگو مبتنی بر استدلال، امکان نقد و پاسخ متقابل باشد.» هنگامی که گفتگو جای خود را به فرمان، تبلیغ یا تک‌گویی بدهد، عرصه عمومی فرسوده می‌شود. نتیجه جامعه‌ای است که در آن صدا زیاد است، اما شنیدن و فهم مشترک اندک.س

در جامعه و سیستم و شهری که گوش‌هایش را از دست داده، ایده‌ها پیش از شنیده شدن فرسوده می‌شوند، خلاقیت‌ها پیش از ظهور کنار گذاشته می‌شوند و شهروندان به‌تدریج یاد می‌گیرند که سخن گفتن را به حداقل برسانند؛ نه از سر رضایت، بلکه از سر بی‌ثمری.

شهر بدون گوش، شهری است که در آن صداها تکثیر می‌شوند اما گفت‌وگو شکل نمی‌گیرد. 

فاجعه شاید این نباشد که مردم حرف نمی‌زنند؛ فاجعه آن است که جامعه‌ای بتواند این همه صدا تولید کند، اما شنیدن را از دستور کار خود حذف کند و اگر هم بشنود، تنها با واسطه بشنود؛ و اینگونه می شود که دیر یا زود توان گفت‌وگو، اعتماد و اصلاح خود را نیز از دست خواهد داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *