گۆڕان نیوز – برادرم نقل میکرد که سالها پیش، در یکی از شبها، پنج نفر کنار میدان ایستاده بودیم تا ماشینی پیدا کنیم و به خانه برگردیم؛ پنج آدم با پنج موقعیت اجتماعی متفاوت؛ دختری جوان، زنی میانسال، پسری جوان، یک مرد و پیرمردی که ظاهراً از بقیه وضع مالی بهتری داشت. آن روزها کرایه معمول آن مسیر نفری ده تومان بود، اما رانندهها برای رفتن به بهاران، نفری بیست تومان میگرفتند.
آن دوران هم مثل حالا، تنها کسی که میشد بر آنان قانون وضع کرد، رانندگان مسافر کش و تاکسی ها بودند!
قیمت کرایه نه مثل تورم، نه مثل اجناس مغازه ها و نه حتی مثل حقوق و اعلام بانک مرکزی رشد نمیکرد و نکرد.
پنج نفر با هم قرار گذاشتند که اگر خودرویی پیدا شد، نفری ۱۵ تومان بدهند.
کمی بعد، یک پیکان شخصی جلوی پایشان ترمز کرد. سوار شدند و راه افتادند.
پیرمرد بی معطلی ده تومان روی داشبورد گذاشت. یکی دیگر هم ده تومان پرداخت کرد؛ دختر معترض شد و گفت: آقایان قرار ما پانزده تومان برای هر نفر بود، خوب می شد اگر سوار ماشینی میشدیم که بیست تومان از ما میگرفت؟
راننده بدون معطلی گفت خواهرم اشکال ندارد، هر کسی هر چقدر راحته پرداخت کنه.
دختر جوان که ظاهراً نمیتوانست از کنار این تناقض بگذرد، با اصرار رو به پیرمرد کرد و گفت: «آقا، ما با هم قرار گذاشتیم نفری ۱۵ تومان بدهیم. ماشینهای دیگر هم پول بیشتری میگرفتند. چرا حالا زیر قولمان میزنیم؟»
راننده این بار رو به او کرد و گفت: خواهرم، ممنونم که اینقدر مسئولیتپذیری؛ اما من نمیتوانم از مردم به زور پول بگیرم. فردا، پسفردا اگر خدای نکرده زن و بچهام مریض شوند، باید بتوانم با خیال راحت دستم را به دعا بلند کنم و از خدا بخواهم شفایشان بدهد. اگر امروز به مردم ظلم کنم، فردا چطور از خدا انتظار رحمت داشته باشم؟ خدا میگوید تو به دیگران رحم نکردی، چطور انتظار رحمت داری؟
پیکان در پاسداران شبانه پیش میرفت، اما آن جمله، از مقصد مسافران فراتر رفت و حالا به اینجا رسیده؛ راننده شاید نمیدانست که در همان چند کلمه، یکی از دشوارترین پرسشهای اخلاقی زندگی اجتماعی را پیش روی ما گذاشته است: آیا حق داریم از نیاز، ناآگاهی یا ناچاری دیگران برای منفعت خودمان استفاده کنیم، فقط چون میتوانیم؟ موضوع ده تومان آن روز یا ده هزار تومان امروز نیست. مسئله، مرزی بود که راننده میان توانستن و حق داشتن کشید.
او میتوانست از پنج مسافر حتی نفری بیست تومان بگیرد؛ میتوانست با استناد به توافق اولیه، پیرمرد را وادار به پرداخت باقی پول کند. اما میان آنچه میتوانست مطالبه کند و آنچه حاضر بود مطالبه کند، فاصلهای وجود داشت؛ فاصلهای به اندازه وجدان.
فکر کنید به بیماری که با درد وارد مطب میشود و نمیداند هزینه واقعی درمانش چقدر است؛ به بیماری که برای دسترسی به دارو، درمان یا یک نوبت ضروری، ناچار است از خواستههای دیگر زندگیاش بگذرد؛ به خانوادهای که میان هزینه اجاره خانه و خرید دارو درمانده است. به مغازهداری که افزایش قیمت را فرصتی برای گرانفروشی میبیند، به کارمندی که انجام وظیفه قانونی را به امتیازی شخصی تبدیل میکند، به مهندسی که ایمنی را فدای سود میکند، یا به مدیری که از موقعیت اداری خود برای تحمیل خواستههایش بهره میگیرد. و البته به آن سوترهم نگاه کنیم: به مسئول، نماینده، مدیر یا وزیری که اختیار عمومی را در دست دارد؛ اختیاری که برای خدمت به مردم به او سپرده شده، نه برای آنکه فاصلهاش را با زندگی آنان بیشتر کند.
این مثالها یکسان و همسان نیستند و هرکدام معیارهای حقوقی و حرفهای خاص خود را دارند؛ اما آیا وقتی دیگری در موقعیت ضعیفتری قرار گرفته است، آیا قدرت بیشتر ما باید به معنای مسئولیت بیشترمان باشد یا فرصتی برای منفعت بیشتر؟
در جغرافیای سیاسی فضای شهری، روابط قدرت، فرصتها و نابرابریها در فضا شکل میگیرند و بازتولید میشوند.
میدان شهر، مطب پزشک، اداره، بازار و اتاق مدیر، هرکدام فضایی هستند که در آنها آدمها با منابع و قدرت یکسان روبهرو نمیشوند. یکی پول دارد و دیگری به پول نیاز دارد؛ یکی اطلاعات و اختیار دارد و دیگری برای دریافت خدمتی ضروری، ناچار است به تصمیم او وابسته باشد. از نظر هنری لوفور، فضا را نمیتوان از روابط اجتماعی و قدرت جدا کرد.
با این نگاه، عدالت شهری فقط به توزیع خیابان، حملونقل، درمانگاه و امکانات عمومی محدود نمیشود؛ به این هم مربوط است که انسانها در همین فضاها چگونه با یکدیگر رفتار میکنند و آیا دسترسی به نیازهای اساسی، آنان را در برابر قدرت دیگران بیدفاع میسازد یا نه.
شهری ممکن است بزرگراههای تازه، ساختمانهای بلند و مراکز تجاری مدرن داشته باشد، اما اگر شهروند برای درمان، کار، خرید مایحتاج روزانه یا انجام یک کار اداری ناچار باشد کرامت خود را گرو بگذارد، توسعه هنوز به تمام معنای انسانی خود نرسیده است.
عدالت فضایی، در کنار توزیع منصفانه امکانات، به این پرسش نیز مربوط میشود که چه کسی هزینه نابرابری را میپردازد و چه کسی از آن سود میبرد.
البته نمیتوان همه مشکلات جامعه را به اخلاق فردی مرتبط دانست. اگر پزشک، کارمند، فروشنده یا مدیر در ساختاری کار کند که نظارت مؤثر، شفافیت و قواعد منصفانه در آن ضعیف است، توصیه اخلاقی به تنهایی برای اصلاح وضعیت کافی نیست.
جامعه سالم به انسانهای درستکار نیاز دارد، اما نباید بقای عدالت را فقط به درستکاری افراد وابسته کند. قانون روشن، نظارت مستقل، پاسخگویی، شفافیت مالی و امکان اعتراض بدون ترس، سازوکارهایی هستند که مانع میشوند حق مردم به سلیقه و وجدان صاحبان قدرت وابسته بماند.
در اینجا، اخلاق و ساختار در برابر یکدیگر قرار نمیگیرند؛ مکمل هم هستند. وجدان میتواند انسان را از سوءاستفاده بازدارد و نهادهای سالم میتوانند هزینه سوءاستفاده را بالا ببرند.
همین مسئله درباره مسئولیت عمومی اهمیت بیشتری دارد. شهروندی که از نیاز دیگری سوءاستفاده میکند، ممکن است به یک انسان آسیب بزند؛ اما مسئولی که از قدرت عمومی برای منفعت شخصی یا گروهی بهره میگیرد، میتواند زمینه آسیب دیدن هزاران انسان را فراهم کند. هرچه دامنه اختیار گستردهتر باشد، ضرورت پاسخگویی نیز بیشتر است.
هیچ عنوان و جایگاهی، از پزشک و مهندس گرفته تا مدیر، نماینده، وزیر و بالاترین مقام اجرایی، کسی را از این پرسش معاف نمیکند: اختیاری که در دست توست، زندگی چه کسانی را بهتر کرده و بار کدام هزینه را بر دوش چه کسانی گذاشته است؟
آن راننده احتمالاً نه از نظریههای جامعهشناسی چیزی میدانست و نه از مباحث فلسفی درباره عدالت و قدرت. شاید فقط کارما را لمس کرده و به این باور ساده پایبند بود که نمیشود از مردم پول گرفت و بعد، بیهیچ دغدغهای، از خدا طلب رحمت کرد.
اما گاهی یک انسان معمولی، در موقعیتی معمولی، چیزی را روشن میکند که سخنرانیهای طولانی از توضیحش ناتوان میمانند: اخلاق از جایی آغاز میشود که منفعت شخصی ما با حق دیگری برخورد میکند.
او نگفت مردم همیشه حق دارند یا هرکس باید هرقدر دلش خواست پول بدهد. نگفت توافق بیاهمیت است یا مطالبه دستمزد نادرست. حرفش مهمتر بود: حتی وقتی میتوانی چیزی را از دیگری بگیری، باید از خودت بپرسی آیا گرفتن آن عادلانه است؟ آیا دیگری واقعاً حق انتخاب دارد؟ و اگر جای او بودی، این رفتار را منصفانه میدانستی؟
جامعه را نه با تعداد آدمهای موفق، درآمدها، ساختمانها و پروژههای عمرانی، بلکه با پاسخ به همین پرسشها میتوان بهتر شناخت.
با پزشکی که رنج بیمار را ابزار چانهزنی نمیکند؛ با فروشندهای که نیاز مردم را مجوز گرانفروشی نمیداند؛ با کارمندی که وظیفهاش را گروگان نمیگیرد؛ با مهندسی که ایمنی انسان را بر سود مقدم میشمارد؛ و با مسئولی که قدرت را امانت میداند، نه امتیاز.
آن شب، پنج نفر به خانههایشان رسیدند. شاید سالهاست آن راننده و مسافرانش دیگر آن ماجرا را به یاد نمیآورند. اما پرسش او هنوز در خیابانهای شهر، پشت پیشخوانها، در مطبها و راهروهای ادارات زنده است و گاهی تمام تفاوت میان یک جامعه عادلانه و جامعهای بی تفاوت، در همین جمله کوتاه خلاصه میشود: «نمیتوانم از مردم به زور پول بگیرم؛ فردا خودم چگونه از خداوند طلب رحمت کنم.»