خیابان فردوسی سنندج گرانی بازار

گاهی اعداد، صادق‌ترین شاهدان یک جامعه‌ هستند؛ چون اجازه نمی‌دهند حقیقت پشت انبوهی از تعارف‌ها پنهان شود. برای فهمیدن حال یک سرزمین، لزومی ندارد به اخبار پناه ببریم، کافیست به سفره‌ی یک معلم، جیب یک کارگر یا حساب‌وکتاب یک بازنشسته نگاه کنیم؛ جایی که زندگی هر ماه از نظر مالی به بن‌بست می‌رسد.

فرض کنیم حقوق ماهانه‌ی یک معلم، کارگر یا بازنشسته ۲۰ تا ۲۵ میلیون تومان باشد؛ درآمدی که قرار است هزینه‌ی مسکن، خوراک، درمان، پوشاک، رفت‌وآمد و ده‌ها ضرورت دیگر را تأمین کند. در همان حال، قیمت‌های مورد اشاره در بازار، از مرغ کیلویی ۳۶۰ هزار تومان و ماهی ۷۰۰ هزار تومانی حکایت می‌کنند و گوشت قرمز نیز از مرز دو میلیون و ۲۰۰ هزار تومان گذشته است. مسئله فقط گرانی نیست؛ مسئله، کوچک‌شدن قلمرو زندگی است. هر افزایش قیمت، بخشی از امکان زیستن را عقب می‌راند؛ تا جایی که انسان ناچار می‌شود نه از خواسته‌هایش، بلکه از نیازهای اولیه‌اش دست بکشد. این همان جایی است که اقتصاد به مسئله‌ای اخلاقی و سیاسی تبدیل می‌شود.

وقتی درآمد حاصل از کار شرافتمندانه دیگر پاسخگوی حداقل‌های زندگی نیست، باید پرسید: کار چه نسبتی با امنیت، کرامت و آینده‌ی انسان پیدا کرده است؟ اگر کسی تمام ماه را کار کند، اما در پایان ماه برای تأمین غذای مناسب، درمان یا اجاره‌ی خانه درمانده بماند، آیا می‌توان گفت به دخل‌وخرج او مربوط است؟ یا باید در سازوکارهایی جست‌وجو کرد که میان ارزش کار و امکان زندگی چنین فاصله‌ای انداخته‌اند؟

فقر، پیش از آنکه انسان را از دارایی محروم کند، او را از امکان انتخاب محروم می‌کند. انسان فقیر و کم‌وسع فقط کمتر نمی‌خرد؛ کمتر تصمیم می‌گیرد، کمتر فرصت می‌یابد، بیشتر نگران می‌شود و ناچار است بخش بزرگتری از نیروی روانی خود را صرف زنده‌ماندن و رنج بی پایان کند. در این شرایط، زندگی از افق برنامه‌ریزی و امید فاصله می‌گیرد و به محاسبه‌ای روزانه برای عبور از امروز به فردا تبدیل می‌شود.

در جغرافیای سیاسی، شهر نیز از این فرسایش بی‌اثر نمی‌ماند. شهر، با همه‌ی خیابان‌ها، برج‌ها، مراکز خرید و ویترین‌های پرنورش، برای همه به یک اندازه قابل سکونت نیست. ممکن است دو شهروند در یک خیابان قدم بزنند، اما در دو جهان اقتصادی متفاوت زندگی کنند: یکی قیمت‌ها را در حاشیه‌ی انتخاب‌هایش ببیند و دیگری هر قیمت را همچون دیواری در برابر یک نیاز ضروری تجربه کند. به این ترتیب، شهر به‌تدریج به مجمع‌الجزایری از امکان‌های نابرابر تبدیل می‌شود؛ جزیره‌هایی که فاصله‌ی میان آنها را نه کیلومترها، بلکه قدرت خرید، امنیت اقتصادی و دسترسی به فرصت‌ها تعیین می‌کند.

این همان معنای عمیق طردشدگی در فضای شهری است؛ شهروند کم درآمد از امکاناتی که زندگی شهری را معنادار می‌کنند، کنار گذاشته می‌شود. او در شهر زندگی می‌کند، بی‌آنکه از تمام ظرفیت های آن سهمی داشته باشد؛ کار می‌کند، بی‌آنکه حاصل کارش امنیت بیاورد؛ و آینده را تصور می‌کند، بی‌آنکه از امکان تحقق آن مطمئن باشد. در این جغرافیا، فاصله‌ی طبقاتی تنها در تفاوت خانه‌ها و خودروها دیده نمی‌شود؛ در تفاوت کیفیت تغذیه، سلامت، فراغت، آرامش و حتی امید به فردا نیز رسوب می‌کند.

در بینوایان اثر ویکتور هوگو، ژان والژان مردی، که برای سیرکردن کودکان گرسنه‌ی خواهرش نانی می‌دزدد و بهای آن را سالها با زندان و رنج می‌پردازد، استعاره ای از جامعه امروز ماست. جامعه با انسانی که از سر گرسنگی به دزدیدن نان پناه می‌برد، چه می‌کند و پیش از مجازات او، چه مسئولیتی را از یاد برده است؟ داستان امروز ما الزاماً داستان دزدیدن نان نیست؛ داستان کسانی است که نان را با عرق جبین به دست می‌آورند، اما هر روز سهم کمتری از آن نصیبشان می‌شود. معلمی که آینده می‌سازد، کارگری که چرخ تولید را می‌گرداند و بازنشسته‌ای که عمرش را صرف کار کرده است، نباید برای تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای خود به مرز درماندگی برسند. زندگی زحمت دارد، تلاش باید کرد اما مسئله اصلی این است، فردی که  زحمت‌‌می‌کشد باید بتواند امکان یک زندگی شرافتمندانه را فراهم کند.

جامعه‌ای که در آن دسترسی به خوراک مناسب، از جمله منابع ضروری پروتئین، برای بخش بزرگی از مردم دشوار می‌شود، با خطری عمیق‌ روبه‌روست: فرسایش تدریجی کیفیت زندگی و احساس تعلق اجتماعی.

هیچ جامعه‌ای با انکار مسئله به ثبات نمی‌رسد و هیچ اعتمادی صرفاً با درخواست صبر و تحمل بازنمی‌گردد.

مسئولیت، عنوانی برای نشستن بر صندلی نیست؛ تعهدی است که باید در زندگی مردم قابل سنجش باشد. مردم برای فهمیدن دشواریهای زندگی به سخنرانی و نمایش نیاز ندارند؛ آنها هر روز دشواری را در قیمت‌ها، اجاره‌خانه، هزینه‌ی درمان و حساب‌وکتاب آخر ماه لمس می‌کنند. آنچه انتظار می‌رود، توضیح روشن، تصمیم مؤثر و نتیجه‌ای است که بتوان آن را در زندگی دید.

اعتماد عمومی با واژه‌های بزرگ ساخته نمی‌شود؛ با کاهش فاصله‌ی میان آنچه گفته می‌شود و آنچه زندگی می‌شود، شکل می‌گیرد.

هرجا سیاستی به نتیجه نمی‌رسد، باید امکان بازنگری در آن وجود داشته باشد؛ هرجا مدیریتی از حل مسئله بازمی‌ماند، باید پاسخگویی و اصلاح، جدی گرفته شود.

هیچ عنوان و جایگاهی نباید کسی را از سنجش نتایج عملکردش معاف کند. پذیرش خطا نشانه‌ی ضعف نیست؛ اصرار بر راهی که نتیجه‌ی آن با زندگی مردم سازگار نیست، هزینه‌ای است که دیگران می‌پردازند.

جغرافیای رنج، جاییست که انسان از حاصل کار خود، امکان یک زندگی شایسته را به دست نمی‌آورد؛ و هندسه‌ی مسئولیت، از همان نقطه شکل می‌گیرد که دیگر نمی‌توان فاصله‌ی میان کار و کرامت را طبیعی، اجتناب‌ناپذیر یا بدون مسئولیت پذیری دانست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *