خوانشی از تصویر شیخ عبدالقادر گیلانی و نسبت انسان با اضداد درون و جهان معاصر

گۆڕان نیوز – انسان پیشامدرن، می‌توانست جهان را به صورت کلیتی معنادار تجربه کند. آسمان و زمین، روح و جسم، نور و تاریکی، انسان و حیوان، در برابر یکدیگر قرار داشتند، اما ضرورتاً دشمن یکدیگر نبودند. مسئله اساسی انسان، رسیدن به نقطه‌ای بود که این اضداد بتوانند در وجود او به وحدتی بالاتر برسند.

چنانکه در تصویری که در همه خانه های قدیمی وجود داشت حضرت عبدالقادر گیلانی در مرکز آن ایستاده است. در یک سوی مسجد، گنبد و مناره( لاهوت) و در سوی دیگر، شهر (ناسوت) قرار دارد و او در میان اتصال دو جهان ایستاده است.کتاب آسمانی در یک دست و در سمت مسجد رو به بالا، و در دست دیگر، تسبیح و حساب زمینی به سمت پایین و در قسمت شهر قرار دارد.

اما شاید مهم‌ترین بخش تصویر، جامه او باشد. تاریکی و روشنایی در لباس او یکدیگر را نفی نکرده‌اند. روشنایی در دل تاریکی حضور دارد و تاریکی نیز در دل روشنایی. سیاهی و سفیدی لباس او را می‌توان تصویری از اتحاد اضداد دانست: نه پیروزی مطلق نور بر تاریکی، بلکه رسیدن به مرتبه‌ای که در آن هر دو در یک کل بزرگ‌تر جای می‌گیرند.

و سپس شیر را می‌بینیم. شیر در پای انسان کامل خوابیده است. شیر را می‌توان نماد نیروهای غریزی روان دانست: میل، خشم، قدرت، شهوت، پرخاشگری و آن بخش حیوانی وجود انسان. اما شیر کشته نشده بلکه زنده است و آرام گرفته.انسان کامل دیگر اسیر حیوان نیست، اما حیوان نیز دشمن او نیست.

شیر هنوز شیر است؛ اما اکنون در جای مناسب قرار گرفته است. آرام و مطیع

 در بالای سر حضرت شیخ، دستار قرار دارد. فرم شعاعی آن چشم را به سوی مرکز می‌برد. این شکل، برای ذهنی که با تصاویر ناخودآگاه کار می‌کند، بی‌درنگ یادآور ماندالا است.

ماندالا تصویری از نظم‌یافتن پیرامون یک مرکز است. مرکز ماندالا همان چیزی است که Ego به تنهایی نمی‌تواند ایجاد کند؛ مرکز از اعماق روان می‌آید و Ego باید نسبت خود را با آن پیدا کند. از این منظر، دستار تنها یک پوشش نیست؛ می‌توان آن را در یک خوانش یونگی تصویرِ تاج‌گذاری Self بر سر انسان دانست. بنابراین اگر تمام تصویر را یکجا ببینیم، با انسانی مواجه می‌شویم که در مرکز چندین تضاد ایستاده است:

آسمان و زمین،

روح و جسم،

نور و تاریکی،

انسان و حیوان،

معنا و زندگی،

آگاهی و ناخودآگاه.

و انسان کامل کسی است که این اضداد را نابود نمی‌کند؛ بلکه آنها را در یک نظم بزرگ‌تر گرد می‌آورد.انسان کامل، در این معنا، انسانی نیست که دیگر تاریکی ندارد.انسان کامل انسانی است که تاریکی خود را شناخته، شیر خود را دیده، آسمان و زمین را در خویش پذیرفته و سرانجام مرکز خود را یافته است.

اما در دنیای امروز و در هیاهوی گرگ‌های سرمایه، انسان از مرکز خویش رانده شده است؛ نیروهایی که خود آفریده، بر او فرمان می‌رانند و آنچه زمانی در خدمت انسان بود، به ارباب او بدل شده است. حیوانیت درون آدمی دیگر در پای انسان آرام نیست؛ بلکه در برابر دیگر همنوعان خود ایستاده و  هر روز سعی در دریدن جسم و روح آنان دارد. از ایدئال تایپ انسان امروز تنها حیوانی باقی مانده که نه از سر طبیعت خویش، بلکه بر اساس مناسباتی که بر او تحمیل شده‌،  برای بقا دیگری را پاره می کند. به قول هابز انسان گرگ انسان شده است….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *