گۆڕان نیوز – مدتی میشود که در صف برخی نانوایی های سنگک، قاعدهای تازه علم شده است؛ با پرداخت مبلغی بیشتر (دو برابر)، میتوانی نان بزرگتری بخری و خارج از صف تحویل بگیری.پ

ظاهر ماجرا چند هزار تومان پول بیشتر است، اما در واقع، معامله بر سر چیزی مهمتر است: زمان.
برای کسی که توان پرداخت دارد، زمان انتظار حذف میشود؛ اما کارگر روزمزد، پیرمرد ناتوان یا مادری که کودکش تنها در خانه است، همچنان باید بایستد و هزینهی انتظار را از وقت و زندگی خود بپردازد.
اینجا دیگر فقط نان موضوع معامله نیست؛ زمان آدمهاست.
صف، شاید سادهترین قرارداد اجتماعی باشد: هرکس زودتر آمده، زودتر نان میگیرد. در صف، برای چند دقیقه، آدمها فارغ از میزان درآمد، شغل و جایگاه اجتماعی، در برابر یک قاعده مشترک قرار میگیرند. اما وقتی پول بتواند جای نوبت بنشیند، این قرارداد ساده ترک برمیدارد.
مسئله فقط تفاوت در موجودی جیبها نیست؛ مسئله از جایی آغاز میشود که پول بتواند به امتیاز اجتماعی تبدیل شود. آنوقت پول دیگر فقط نان بیشتری نمیخرد، بلکه امکان خریدن موقعیت و عبور از قاعده را هم فراهم میکند. یکی پول میدهد تا نان بزرگتری داشته باشد و دیگری پول میدهد تا از صف و نوبتی عبور کند که دیگران ناچارند به آن تن بدهند. در چنین وضعی، نابرابری فقط در اندازهی نانها دیده نمیشود؛ در اندازهی حقی است که هرکس میتواند برای خود بخرد.
در چنین لحظهای، نابرابری اقتصادی از داخل جیبها بیرون میآید و خودش را در رفتارهای روزمره نشان میدهد.
فرانتس کافکا در داستان «جلو قانون»، مردی را روایت میکند که تمام عمر پشت دری منتظر میماند؛ دری که قانونی برای اوست، اما نگهبان اجازه ورود نمیدهد. مرد پیر میشود و درست پیش از مرگ میفهمد آن در، فقط برای او بوده است.
صف نانوایی البته در داستان «جلو قانون» کافکا نیست، اما شباهتی تلخ دارد: قانون وقتی معنا دارد که قاعدهاش برای همه قابل فهم و قابل اجرا باشد؛ نه اینکه برای یکی الزام و برای دیگری میانبر باشد.
آنچه در صف میبینیم، نسخهای کوچک از مسئلهای بزرگتر است: چه کسی باید منتظر بماند و چه کسی میتواند انتظار را بخرد؟ و اینجاست که ماجرا از نانوایی بیرون میآید و به شهر میرسد.
شهر، شیوه توزیع فرصتها، امکانات و زمان میان آدمهاست.
از نظر آنری لوفور فیلسوف فرانسوی، «حق به شهر» فقط به معنای دسترسی به فضاهای شهری نیست؛ بلکه به این پرسش مربوط میشود که چه کسانی در زندگی شهری حضور دارند، چه سهمی از امکانات و فرصتهای شهر نصیبشان میشود و تا چه اندازه در شکلدادن به زندگی شهری نقش دارند.
پس حتی صف نانوایی هم بخشی از تجربه شهروندی ماست؛ یک فضای عمومی کوچک که در آن، آدمها با ابتداییترین شکل عدالت مواجه میشوند:
نوبت من، بعد از نوبت تو.
اما وقتی پول تعیین کند چه کسی باید منتظر بماند و چه کسی میتواند عبور کند، نابرابری فقط در درآمد باقی نمیماند؛ وارد تجربه ما از فضای عمومی و زمان شهری میشود.
دیوید هاروی شهر و فضا را جدا از مناسبات اقتصادی نمیبیند. از نظر او، شهر فقط صحنهای نیست که نابرابری در آن رخ میدهد؛ بلکه نحوه سازمانیافتن فضا و چگونگی دسترسی مردم به امکانات شهری نیز میتواند به بازتولید و حتی تشدید نابرابری منجر شود.
در صف نانوایی، این مسئله در کوچکترین مقیاس خودش دیده میشود: کسی که پول دارد، زمان کمتری از دست میدهد؛ کسی که ندارد، زمان بیشتری میدهد.
یکی پولش را خرج میکند؛ دیگری وقتش را. جالب اینجاست که در همان صف، مسئول سابقی را دیدم که از بیعدالتی سیستم گلایه داشت؛ اما خودش طاقت نیاورد، نان بزرگ خارج از صف را خرید و موقع رفتن با لبخندی عصبی گفت:
«من دیگه طاقت وایسادن ندارم.»
شاید همین جمله، خلاصهی بخشی از وضعیت ما باشد.
مشکل همیشه از آدمهای شرور شروع نمیشود؛ گاهی از آدمهای خستهای شروع میشود که برای خودشان یک استثنای کوچک قائل میشوند. استثنا و بیعدالتی وقتی تکرار شود، کمکم به عرف تبدیل میشود؛ عرفی که اگر پذیرفته شود، جای قانون را میگیرد و سرانجام، چیزی که روزی تخلف بود، به بخشی از زندگی عادی تبدیل میشود.
فوکو ما را متوجه همین وجه پنهان قدرت میکند؛ قدرت همیشه آشکار و مستقیم نیست، بلکه گاهی در مناسبات ساده و روزمره، در صفها، قواعد، نگاهها و عادتهایی جاری میشود که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر حضورشان را نمیبینیم.
وقتی همه میپذیرند که «اگر پول داری، برو جلو»، دیگر حتی لازم نیست کسی دستور بدهد. قاعده خودش اجرا میشود.
در این نقطه، قدرت از بیرون به درون آدمها منتقل شده است؛ جامعه کمکم خودش را با همان نظمی تنظیم میکند که زمانی قرار بود دربارهاش اعتراض کند.
مسئله فقط این نیست که یک نفر خارج از صف نان میگیرد؛ مسئله این است که جامعه آرامآرام میپذیرد برخی حق دارند از قاعده عبور کنند و برخی دیگر فقط باید منتظر بمانند.
آن لحظهای که این تفاوت دیگر کسی را متعجب نمیکند، بیعدالتی از «تخلف» به «هنجار» تبدیل شده است. اینجاست که مسئولیت نهادهای نظارتی جدی میشود.
اگر اتحادیه مربوطه، فرمانداری و دستگاههای مسئول در برابر چنین رفتارهایی بیتفاوت باشند، بازار خلأ نظارت را با منطق خودش پر میکند؛ منطقی که در آن، هرکس توان پرداخت بیشتری دارد، امکان بیشتری برای خریدن میانبر پیدا میکند.
بهویژه وقتی با کالایی مانند نان روبهرو هستیم؛ کالایی که در زندگی مردم، فقط یک محصول معمولی نیست و سالهاست با سیاستهای حمایتی، آرد یارانهای و سازوکارهای عمومی گره خورده است. بنابراین، مسئله فقط تخلف یک نانوا یا انتخاب یک مشتری نیست؛ مسئله این است که آیا کالایی که باید با منطق عدالت عمومی توزیع شود، میتواند در نقطهای از مسیر به منطق «هرکس بیشتر پرداخت کند، بیشتر برخوردار شود» سپرده شود؟
نظارت اگر عقب بنشیند، بینظمی آرامآرام به نظم جدید تبدیل میشود. چیزی که روز اول «استثنا» بود، روز بعد «راه معمول» میشود و چندی بعد، کسی حتی نمیپرسد چرا باید چنین باشد. اما بیمسئولیتی نهادها هم ما را از انتخابهای روزمرهمان معاف نمیکند.
امروز در صف ماندم؛ چون نمیخواستم برای چند دقیقه راحتی خودم، از جیب دیگران زمان بردارم.
این انتخاب شاید قیمت نان را پایین نیاورد، تورم را متوقف نکند و هیچ مسئولی را هم تغییر ندهد؛ اما چیزی را حفظ میکند که بدون آن، هیچ اصلاح ساختاری ممکن نیست: وجدان عمومی.
جامعه فقط با قانونها و نهادها ساخته نمیشود؛ با انتخابهای کوچک آدمهایش هم ساخته میشود.
بزرگترین خطر، خود نان خارج از نوبت و گرانتر از عرف و نرخ غیر مصوب نیست؛ خطر آنجاست که دیگر کسی از دیدنش تعجب نمیکند.
عدالت همیشه از قانونهای بزرگ و بخشنامههای رسمی آغاز نمیشود؛ گاهی از همینجا شروع میشود.
شاید عدالت، پیش از آنکه یک آرمان بزرگ سیاسی باشد، همین باشد: وقتی میتوانی نوبت دیگری را بخری، اما تصمیم میگیری نخری و سؤال اصلی این است: اگر همهی ما از بیعدالتی شاکی هستیم، آیا حاضریم وقتی نوبت به خودمان میرسد، برای عدالت، به اندازهی چند دقیقه انتظار در صف هزینه بدهیم؟