هادی نادری پله‌هایی که به یک «خسته نباشید» ختم شد

گۆڕان نیوز – امروز، میان انبوه کاغذها، خبرها و کلمات، در دفتر روزنامه مشغول کار بودم که زنگ در به صدا درآمد.

در را که باز کردم، پیرمردی را دیدم با عصایی در دست و قدم‌هایی آرام و خسته. پله‌ها را با زحمت بالا آمده بود؛ پله‌هایی که شاید برای یک جوان چندان دشوار نباشند، اما برای او هر پله، بخشی از توان و نفسش را می‌گرفت.

در دستش هدیه‌ای بود.

او هادی نادری، از بازنشستگان بود؛ آمده بود تا روز خبرنگار را تبریک بگوید.

نه دوربینی در کار بود، نه خبرنگاری برای ثبت این لحظه حضور داشت، نه مراسمی برگزار می‌شد و نه کسی از او خواسته بود این مسیر را طی کند. فقط خودش بود، یک دل قدردان و هدیه‌ای ساده؛ هدیه‌ای که ارزشش برای من از هزاران هدیه بیشتر بود.

وقتی هدیه را به من داد، برای لحظه‌ای احساس کردم تمام خستگی سال‌های روزنامه‌نگاری از شانه‌هایم برداشته شد. احساس کردم دیده شده‌ام؛ نه فقط به عنوان نامی در شناسنامه یک رسانه، بلکه به عنوان انسانی که بخشی از زندگی‌اش را میان واژه‌ها، دغدغه‌های مردم و روایت حقیقت گذاشته است.

خبرنگار در طول روز صدها خبر می‌نویسد؛ از مشکلات مردم می‌گوید، صدای کسانی می‌شود که صدایشان کمتر شنیده می‌شود و گاهی در خلوت خودش با این پرسش روبه‌رو می‌شود که: «این همه نوشتن چه فایده‌ای دارد؟»

امروز پاسخ این پرسش را در چهره هادی نادری دیدم.

او با عصایش از پله‌ها بالا آمد تا به من بگوید: «دیدمتان؛ زحماتتان را فراموش نکرده‌ایم.»

شاید خودش نداند این جمله چه معنای بزرگی برای یک روزنامه‌نگار دارد.

از نگاه جامعه‌شناختی، این فقط یک تبریک ساده نیست. پشت چنین رفتاری، مفهومی ارزشمند به نام اعتماد و سرمایه اجتماعی ایستاده است. جامعه زمانی زنده و پویاست که میان مردم و نهادهای اجتماعی، از جمله رسانه، رابطه‌ای از جنس اعتماد، احترام و احساس مسئولیت شکل بگیرد.

وقتی یک شهروند، بدون هیچ انتظار و منفعتی، برای قدردانی از یک خبرنگار به دفتر روزنامه می‌آید، در حقیقت به نقش اجتماعی رسانه رأی می‌دهد.

هادی نادری شاید نداند سرمایه اجتماعی چیست و شاید هیچ‌گاه درباره نظریه‌های ارتباطات چیزی نخوانده باشد؛ اما با همان عصا و قدم‌های خسته‌اش، یکی از زیباترین درس‌های زندگی را به من آموخت:

جامعه‌ای که قدر تلاش انسان‌هایش را بداند، هنوز امید دارد.

هدیه او شاید کوچک بود، اما معنایش بزرگ.

گاهی آدم برای احساس «بودن» به چیز زیادی احتیاج ندارد؛ کافی است کسی در بزند، وارد شود، دستت را بفشارد و بگوید: «خسته نباشی.»

امروز من آن حس را تجربه کردم.

در روزگاری که بسیاری از خبرها با تلخی، بحران، گرانی، ناکامی و بی‌اعتمادی گره خورده‌اند، یک بازنشسته با عصا آمد و برای چند دقیقه، معنای دیگری از زندگی را به دفتر روزنامه آورد؛ معنای قدردانی.

هادی نادری رفت، اما رد قدم‌هایش روی پله‌ها ماند؛ و شاید بیشتر از آن، رد مهربانی‌اش در قلب من.

حالا هر بار از کنار آن پله‌ها عبور کنم، به یاد خواهم آورد که گاهی زیباترین خبرها نوشته نمی‌شوند؛ آنها با عصا از پله‌ها بالا می‌آیند، زنگ در را می‌زنند و در دستان یک پیرمرد، آرام و بی‌صدا، به تو تقدیم می‌شوند.

امروز فهمیدم خبرنگار بودن فقط نوشتن درباره مردم نیست؛

گاهی مردم می‌آیند تا به تو بگویند برای آنها نوشته‌ای، دیده‌ای و هنوز بودنت معنا دارد.

و چه خوش لحظه‌ای بود؛

لحظه‌ای که فهمیدم بودنم، بی‌دلیل نیست.

به احترام هادی نادری؛

بازنشسته‌ای که امروز، با چند قدم خسته، امید را تا دفتر روزنامه آورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *