گۆڕان نیوز – میگویند انسان برای زندگی به سه نفر نیاز دارد: کسی که با او بخندد، کسی که کنارش گریه کند و کسی که با او رشد کند؛ و خوشبخت کسی است که هر سه را در یک نفر بیابد.

این جمله را به هانا آرنت نسبت دادهاند، اما فارغ از انتسابش، پرسش عمیقی را پیش روی ما میگذارد: چرا پیدا کردن یک نفر که بتواند تمام این سه نقش را همزمان در زندگی ما ایفا کند، اینقدر دشوار شده است؟
ما در عصر فراوانی ارتباطات و فقر پیوند زندگی میکنیم. آدمها بیشتر از همیشه با یکدیگر در تماساند، اما کمتر از همیشه یکدیگر را تجربه میکنند. فهرست تلفنهایمان پر است، شبکههای اجتماعیمان شلوغ است، دوروبرمان آدم کم نیست؛ اما وقتی زندگی از ما میخواهد کسی را پیدا کنیم که بتوانیم بیدغدغه کنارش بخندیم، بیخجالت گریه کنیم و بدون ترس از قضاوت، خود در حال تغییرمان را به او نشان دهیم، ناگهان دایره آدمها کوچک میشود و این کمیابی، فقط در عشق اتفاق نمیافتد؛ گاهی در میان نزدیکترین اعضای خانواده، کسی را نداریم که بتوانیم تمامِ خودمان را پیش او بگذاریم. فامیل نزدیک الزاماً به معنای نزدیکی روحی نیست. ممکن است سالها کنار کسی زندگی کرده باشیم، اما هیچگاه نتوانسته باشیم بخشی از ترسها، شکستها، رؤیاها و پرسشهای واقعی خود را با او قسمت کنیم.
در دوستی هم وضع چندان متفاوت نیست. بعضی دوستان برای خندیدن عالیاند، اما وقتی زندگی زخمیمان میکند، غایب میشوند. بعضی برای درد کشیدن کنارمان میمانند، اما تحمل تغییر ما را ندارند. بعضی هم رشد ما را تا جایی میپذیرند که از خودشان جلو نزده باشیم.
در محیط کار نیز رابطهها اغلب در مرز منفعت و نقش باقی میمانند. همکار را میشناسیم، اما انسان پشت همکار را نه. با هم ساعتها کار میکنیم، اما شاید هیچگاه فرصتی برای دیدن خستگی، ترس یا امید یکدیگر نداشته باشیم.
و حتی در ازدواج؛ جایی که قرار است عمیق ترین شکل همنفسی اتفاق بیفتد، گاهی دو نفر فقط در یک خانه زندگی میکنند، بیآنکه دنیای مشترکی داشته باشند.
شاید به همین دلیل است که آن «یک نفر» تا این اندازه کمیاب به نظر میرسد.
کسی که هم بتواند با تو بخندد، هم سکوت گریهات را تحمل کند و هم از رشد کردنت نترسد.
این سهگانه، سه توانایی متفاوت میطلبد: توانایی شریک شدن در شادی، ظرفیت تحمل رنج دیگری و بلوغ پذیرفتن تغییر او.
اولی آسانتر است. آدمها معمولاً در شادی کنار یکدیگر جمع میشوند. دومی دشوارتر است؛ چون رنج دیگری ما را مجبور میکند مدتی از خودمان بیرون بیاییم و بار عاطفی او را تحمل کنیم. اما سومی شاید از همه دشوارتر باشد: اینکه کسی را دوست داشته باشی و در عین حال اجازه بدهی تغییر کند؛ حتی اگر نسخه جدید او دقیقاً همان چیزی نباشد که روز اول شناخته بودی.
امانوئل لویناس، فیلسوف فرانسوی قرن بیستم، بخش مهمی از فلسفه خود را به همین «دیگری» اختصاص داد. در کتاب مشهورش کلیت و نامتناهی دیگری را چیزی فراتر از موضوعی برای شناختن میدید؛ دیگری با حضورش ما را از حصار خودبسندگی بیرون میکشد. شاید آن انسان کمیاب، کسی است که نه ما را مالک شود و نه بخواهد ما را به نسخهای مطابق میل خودش تبدیل کند؛ بلکه بتواند کنارمان بایستد، در حالی که ما همچنان در حال تغییر و پیشرفت هستیم.
از این منظر، رابطه سالم جایی است که دو نفر اجازه میدهند، یکدیگر تغییر کنند، بیآنکه پیوندشان را از دست بدهند. شاید آن «یک نفر» یک اقلیم امن است.
در جهانی که شهرها شلوغتر، روابط سریعتر و آدمها پراکندهتر شدهاند، پیدا کردن چنین کسی شبیه پیدا کردن بنایی است منعطف که در آن بخندی، فرو بریزی، دوباره برخیزی و تغییر کنی.
آدمها همیشهی تاریخ، در تنهایی و بیمعنایی، در جستوجوی کسی هستند که بتوانند در کنار او معنایی شخصی برای زندگی پیدا کنند؛ کسی که حضورش، جهان پراکنده را برای لحظهای قابل زیستن کند.
و شاید خوشبختی دقیقاً همین باشد؛ نه اینکه آدمهای زیادی در اطرافمان باشند، بلکه حداقل یک نفر باشد که بتوانیم تمام فصلهای خود را پیش او زندگی کنیم.
کسی که شادیمان را تحمل کند، غممان را تاب بیاورد و از رشد کردنمان نترسد. چنین آدمهایی در عصر ما کم پیدا میشوند؛ در خانواده، در میان دوستان، در محیط کار و حتی در نزدیکترین شکل رابطه، یعنی عشق و ازدواج.
شاید مسئله این نیست که انسانها دیگر همدیگر را دوست ندارند. مسئله این است که دوست داشتن، برای ساختن چنین رابطهای کافی نیست.
برای اینکه کسی را در خنده همراهی کنی، باید او را بشناسی؛ برای اینکه در گریه کنارش بمانی، باید او را بفهمی؛ و برای اینکه در رشدش همراهش شوی، باید آزادی او را به رسمیت بشناسی.
و این سه، در یک نفر، کمیابترین شکل باهم بودن است.
شاید به همین دلیل باید بفهمیم که گاهی یک نفر، میتواند تمام جغرافیای امن زندگی ما باشد.