کوچه

در کنج دل این شهر شلوغ،
من،
تنها،
در دل کوچه ی تاریکی،
غصه دارم.
به امید دیدارت،
پا برهنه،
در کوچه های شهر دویدم؛
بی خبر از ان که کوچه های دلتنگی،
بن بست اند.
کوچه های این شهر،
دل تنگم را به رخم می کشند.
پرسه می زنم،
در میان همین کوچه ها.
شاید…
روزی،
از دل این کوچه گذر کردی.
خدا را چه دیدی،
شاید…
دوباره…
جوانا میراویسی
غریبه
نوشتی،
خواندم،
و درک نکردم.
نگاهت به من فهماند،
که کسی نیست جز او،
در چشمانت.
لبخند تلخ دروغین را،
دیدم.
و حسی زودگذر،
که آرامش دستهایم را گرفت.
گاه مرا یاد کن…
آن وقت که شعر می خوانی…
آن وقت که به جایی خیره می شوی…
جوانا میراویسی
آرزوی درخت

-«ای خدا امروز هم شروع شد و من احساس می کنم که قدم هنوز بلند نشده. دلم می خواهد مثل درخت بید رشد کنم و قد بکشم.»
این صدای درخت بود که بلند بلند خرف می زد.خورشید صدایش را شنیدو گفت:« عزیزم تو نگاهی به خودت بینداز! تو از اول یک دانه ی
کوچک بودی و حالا به این مرحله رسیدی.» درخت با تعجب پرسید:«راستی من از اول یک دانه ی کوچک بوده ام! وای باورم نمی شود. وقدر عجیب. »
خورشید لبخندی زد و گفت:«واقعا کار خداوند بزرگ و مهربان عجیب است.» درخت با صدای بلندتری گفت:« وای! خیلی خیلی عجیب است.»
مدتی گذشت و درخت هر روز به کارهای عجیب و بزرگ خداوند فکر می کرد. تا اینکه یک روز احساس کرد که قدش از درخت بید بزرگ تر شده است. خورشید با لبخندگفت:« نگاه کن درخت عزیز ! چقدر قد کشیده ای.» درخت گفت:« بله. بلندتر شدهام و حالا خوب میدانم که باید از خداوند مهربان و بخشنده تشکر کنم.»خورشید ادامه داد:« بله.بله. درست است. من هم هر روز این کار را می کنم» و درخت در سکوت شاخه هایش را بالابرد و تکان داد.
نیها جهان بین
راه بی پایان دلتنگی

در سکوت شب،
سرازیر میشود،
اشکهایم.
دستهایم را،
به استقبال اشک هایم میبرم،
و به دنبال ردپایت،
چشمهایم را می دوزم.
راه ها طولانیاند،
و فاصلهها بی رحم.
اما تو؛
فراتر از فاصله ها،
در نزدیکترین بخش وجودم،
نشسته ای.
سایهها،
بادها،
تصویر تو را،
نقاشی میکنند؛
وآرامشت را،
که به دریا می ریزد.
نامت،
در تمام ثانیه های زندگی ام،
خاطرات را،
به آغوش میگیرند.
دیدارت،
شعریست؛
که سیراب میکند بیابان تشنه را.
تمام اشک های صبورم،
به شوق،
فاصلهها را می دود.
و غربت،
کهنه میشود،
رنگ میبازد،
ودیدارها تازه .
هستی محمدی