بهنام امیری

گۆڕان نیوز – صبح روز جمعه در سنندج برای من، از دل سد وحدت آغاز شد؛ جایی که تعاونی صیادان، بوی مرگ و زندگی و معیشت را در هوای چهار باغ پراکنده می‌کرد. صیادانی محترم و دوستداستنی؛ و مردمی که نوبت گرفته بودند و هرکدام با قصه‌ای، اندیشه‌ای و نگاهی ایستاده، تا سهمی از «طبیعت» را به خانه ببرند.

ناگهان چشم من میان انبوه ماهی‌هایی که در جعبه تلنبار شده بودند، به یکی افتاد که هنوز می‌جنگید؛ با باله‌هایی لرزان، چسبیده به آخرین لحظات زندگی. ضربه‌ی باله‌هایش نه صدایی داشت و نه شکوه‌ای؛ اما معنای عمیقی در خودش داشت.

طبق فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستی، لحظه‌ای هست که انسان از دل شکستگی‌ و بحران، به ناگاه یک «نیاز به ادامه» پیدا می‌کند. آن ماهی، دقیقاً آن لحظه بود؛ مقاومت خاموشی که در میان انفعال مرگ‌پذیری بقیه، یک‌باره معنای عجیبی به خودش می‌گیرد. نگاه من را ربود؛ انگار داشت نگاه می‌کرد تا بگوید:

«زندگی همیشه کمی دیگر ارزش دست‌وپا زدن دارد.»

از آن تصویر بیرون آمدم و در امتداد خیابان، وارد لایه‌ی دیگری از فضای شهری شدم؛ جایی که بوی نان بربری محلی، کوچه را به صحنه‌ای از میراث زنان کار و ایمان بدل می‌کرد. فضایی که به تعبیر هانری لوفور «فضای زیسته» است، جایی که سنت، حافظه‌ی جمعی و اقتصاد خرد در هم می‌تند. این فضا سرشار از معنا و احساسات انسانی است.

مغازه‌ای کوچک، اما حامل نشانه‌شناسیِ یک فرهنگ: پیرزنی محجبه، با قامتی هنوز استوار و دست‌هایی آشنا با آتش و آرد، داشت «کولیره‌» می‌پخت.

سلام کردم، با سلام و صلوات جوابم را داد.

خوشحال بودم که چنین جایی دارم خرید می‌کنم. موقع کارت کشیدن، من پشتم به او بود؛ یک لحظه برگشتم تا خودم نان جدا کنم، اما خودش سه نان جدا کرد. با وجود ظاهرش، در چشمانش دیگر آن نور گرم و صادقانه‌ای که در نگاه پیرزنان مؤمن این دیار هست، ندیدم.

در جهان اجتماعی ما، ظاهر دین‌داری گاهی چون نقشی بر سفال می‌ماند؛ زیبا اما الزاماً نمایانگر درون واقعی نیست.

پیرزن نان‌ها را کمی بالا و پایین کرد و به من داد. بیرون که آمدم، دیدم دو تایش سوخته است؛ تلخ، مثل سایه‌ای که روی یک اعتماد ساده می‌افتد. این لحظه‌ها کوچک‌اند اما معناهای بزرگی می‌سازند؛ اینکه چگونه در فرهنگ روزمره‌ی ما، اخلاق اغلب پشت ظاهر، پشت عنوان‌ها، پشت نشانه‌های ایمانی و ظاهری، گم می‌شود.

همان‌طور که در جغرافیای سیاسی فضاهای شهری ایران، تضاد میان ظاهر و باطن، میان هویت رسمی و زندگی واقعی مردم، همیشه در کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و رابطه‌های خرد خودش را نشان می‌دهد. این خیابان‌ها فقط مسیر نیستند؛ «متن»‌اند، حکایت‌اند و بسیارند کسانی که ماهی‌ها را شکار می‌کنند و کسانی دیگر، اعتماد هم‌نوعشان را.

نان سوخته، نه فقط طعم که معنای داستان را عوض کرد. فهمیدم که حتی در ساده‌ترین مناسبات خرید یک نان، ما با نوعی «اخلاق روزمره» درگیر هستیم؛ اخلاقی که نه در کتاب‌ها، بلکه در یک نگاه، در یک انتخاب، در یک نان خوب یا بد واگذار می‌شود. و گاهی، همان کسانی که تصور می‌کنیم به خدا نزدیک‌ترند، در عمل از انسانیت و خدا و ایمان، دورتر قدم برمی‌دارند.

در جامعه‌شناسی اخلاق روزمره، گفته می‌شود که «رفتارهای کوچک، حامل ارزش‌های بزرگ»اند. یک نان سوخته، چیزی بیش از یک نان بد است؛ شکاف میان ادعای ایمان و عمل، فاصله میان ظاهر و باطن.

در جغرافیای سیاسی فضای شهری هم، این رابطه‌ها فقط معامله نیستند؛ تجلی ساختارهای ریشه‌دار اعتماد، بی‌اعتمادی، بقا و فشار اقتصادی‌اند و شاید طمع!

گاهی یک ماهی در حال جان‌کندن، بیش از هزار ادا و نشانه‌ی دین‌داری، به ما درس می‌دهد که زندگی در تلاش خلاصه می‌شود و اخلاق در انتخاب‌های ریز. شاید «ایمان» واقعی، در خود آن تلاش خاموش باشد؛ نه در تصویری که انسان‌ها از خودشان ساخته‌اند.

و شاید ما در این شهر، در این زندگی، همیشه میان نفس آخر آن ماهی و نان سوخته‌ی آن پیرزن در رفت‌وآمدیم؛ جایی میان امید و بی‌اعتنایی، میان فطرت و عادت و میان اعتماد و بی‌اعتمادی.

برخورد تصادفی دو جهان؛ جهان مخلوقی که هنوز می‌خواست زندگی کند و جهان انسانی که شاید فراموش کرده بود چگونه باید انسانی زندگی کرد.

آن ماهیِ در حال تقلا، آن پیرزن در ظاهر دیندار که هنوز معنای حقیقی دین را درک نکرده، و من که میان این دو تصویر حرکت می‌کردم. همه‌ی ما بخشی از یک استعاره‌ی بزرگ‌تر بودیم؛ اینکه زندگی در این سرزمین، مدام میان مقاومت و تسلیم، میان ایمان و بی‌عدالتی، میان ظاهر و حقیقت، در رفت‌وآمد است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *