بهنام_امیری، سال ۱۳۷۶، در واپسین روزهای پایانی ریاستجمهوری هاشمی رفسنجانی، او سفری به کردستان داشت.
در آن زمان، مردم سنندج، از بچهمدرسهایها تا مردم کوچهبازار، از ادارات دولتی تا لشکری و کشوری، همگی در میدان آزادی (میدان اقبال) جمع شده بودند تا پرنفوذترین رئیسجمهور تاریخ ایران را از نزدیک ببینند.
سفر رئیسجمهور پزشک ما به کردستان برای معالجهی دردهای بسیاری بود؛ اما دکتر داستان ما، درست مثل دکتر رمان سفر به انتهای شب، غرغرکنان و احساساتی، هرجا سخنرانی دارد، از درد و نبود درمان میگوید.
او آسته آمد و آسته رفت؛ بدون بنز و تشریفات، اگرچه به هر دلیلی (عدم رغبت مردم یا حتی اصلاحطلبان یا انتقاد از دولت او) در خیابانهای شهر نگشت، اما افکار همه را مشغول صحبتهایش ساخت.
باز هم یک سفر استانی دیگر با دستچین شدنهای سیاسی و اجتماعی و نمایشی دیگر از نرمال جلوه دادن فضا. جلسه با همانهایی که سالهاست مسئولیتهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی استان را در چنگ دارند و واقعیت امروز جامعهی ما چه خوب و چه بد، میراث مستقیم عملکرد آنهاست.
در این جلسات، فعالان واقعی و مستقل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی حضور نداشتند، یا اگر هم بودند، اجازهی سخن گفتن نیافتند.
در عکسها، همهچیز آرام و منظم است؛ سلامها، لبخندها حسابشده و سخنها از پیش تمرینشده. اما پشت این قابهای رسمی، کردستانی است که از تکرار خسته است. گرد و خاک جادههای نیمهتمام و سکوت ساختمانهای ناتمام و هزاران واحد مسکن ملی اقشار ضعیف جامعه، روایت دیگری دارد.
آنجا دکتر فردینان باردومو از شکستها و نارساییها سخن میگوید و دکتر پزشکیان اینجا در سنندج همان راه را میرود، اما شکستخورده در میان پروژههای بیسرانجام. پروژههایی همچون انتقال آب به دشتهای قروه و دهگلان یا بیجار و بانه، شیلات دیوزناو و صدها پروژهی ورزشی، فرهنگی، عمرانی و اقتصادی دیگر.
این وضعیت، همانند ناتمامیهای دراماتیکی است که در سفر به انتهای شب به تصویر کشیده شده است.
رمان لویی فردینان سلین، در سال ۱۹۳۲ منتشر شد و داستان فردینان باردومو را روایت میکند؛ شخصیتی که به هیچ عنوان در خودسانسوری به سر نمیبرد. او بیپروا از ترسها، بیزاریها و شکستهایش سخن میگوید. در دنیای او، هیچ چیزی جز حقیقت خام و تلخ وجود ندارد.
به نظر میرسد این همان ویژگی است که امروز میتوان در دکتر پزشکیان یافت؛ رئیسجمهوری که به سنندج آمد تا در جستجوی آیندهای بهتر باشد، اما سرنوشت سفرش همانند سفر فردینان باردومو به انتهای شب، پر از ناامیدی و بینتیجهگی بود و هست.
پزشکیان، در میان خرابههای پروژههای ناتمام قدم میزند و با واقعیتی مواجه میشود که هیچ لبخند و هیچ جلسه رسمی نمیتواند آن را پنهان کند.
سلین در سفر به انتهای شب یکی از تلخترین و بیپردهترین نقدها به جنگ و سیاست را ارائه میدهد و در عین حال، انسانیترین احساسات را در خود دارد. فردینان میداند که در دنیای جنگ و فساد، تنها چیزی که باقی میماند، یأس و سرخوردگی است. این همان چیزی است که در شخصیت دکتر پزشکیان نیز دیده میشود؛ او باید میان محبتها و احساسات انسانیاش با پروژههای نیمهتمام و بازیهای سیاسی مرزی تعیین کند؛ مرزی که اگر نگذارد، سرش کلاه گشاد میگذارند.
شاید دکتر پزشکیان نیت اصلاح و درمان داشته باشد، اما کردستان نهتنها از کمبود منابع یا پروژه رنج میبرد، بلکه از کمبود اراده و صداقت نیز رنج میکشد. همانطور که در سفر به انتهای شب، فردینان در نهایت تنها با حقیقت تلخ روبهرو میشود، رئیسجمهور نیز اگر به ریشهی این دردها نپردازد، سفرش جز عبور از تاریکی نخواهد بود.
کردستان امروز، آیینهای است از تمام ایران؛ وعدههای ناتمام، مدیران سفارشی و فرسوده و مردمی که هنوز، چشمبهراه سپیدهدماند.
سفری باز هم با همان داستان تکراری؛ با انتقادات بسیار، اما آیا کسی میشنود؟
یا این نیز میشود سفری دیگر «به انتهای شب».