جنون در آینهی جیبی
کسی باید
برگردد به من
کسی که رد لاکهاش
برم گرداند
به خون
کسی که جنون
در آینهی جیبیاش
می خندید
کسی که خودم سوار قطارش کردم
با چمدانی چهارفصل
و گوزنها دنبال تنهاییش
راه افتادند
حالا دارم
با رگی بریده بریده
از رفتنش حرف میزنم
ایستادهام پشت پنجره
و دودی که از دهانم در میآید
کسی ست
که خود را در من آتشزده
ساریاترابیان
کارگردان
کارگردان بیرحمی نباش
روزی شاید
هنرپیشهی نقشهایت شدی
و انگشتهایت لای متن ماند
حالا
با کدام پل
از کابوس شکستهات
خواهی گذشت
ویرانهها را
چه کسی جارو خواهد کرد
از زیر آوار
و این نوار
که سالهاست در سرت پخش میشود
وقتی آخرین هنرپیشه
خاک صحنه را
با خون صورتش قورت داد
پاره می شود
ساریاترابیان