روز خبرنگار

گۆڕان نیوز – در دل کوچه‌های گل‌گرفته‌ی شهر، در روستاهای بی‌تاب، در جاده‌هایی که دهان باز کرده بودند و در بیمارستان‌هایی که از فقر و فراموشی ناله می‌کردند، من بودم؛ دوربین به دوش، قلم در مشت و دلی پر از امید که شاید رسانه بتواند میانجی حقیقت و عدالت باشد.

در دل کوچه‌های گل‌گرفته‌ی شهر، در روستاهای بی‌تاب، در جاده‌هایی که دهان باز کرده بودند و در بیمارستان‌هایی که از فقر و فراموشی ناله می‌کردند، من بودم؛ دوربین به دوش، قلم در مشت و دلی پر از امید که شاید رسانه بتواند میانجی حقیقت و عدالت باشد. اما امروز، بر فراز ویرانه‌ی آن آرمان‌ها، من تنها یک جمله در دل دارم: من پشیمانم.نه از تلاش، نه از حضور، بلکه از بی‌ثمر بودن حضور. من پشیمانم که تصور کردم با گزارش، خبر و پیگیری، می‌توان به عدالت نزدیک شد؛ درحالی‌که بسیاری از دردها به هم به دلیل ندانستن و هم نخواستن باقی مانده‌اند.

در جامعه ای که بسیاری از صداها شنیده نمی‌شود و بسیاری از خواسته‌ها نادیده می‌ماند، در ساختاری که گزارش‌های صادقانه، کمتر به تصمیم‌گیری منجر می‌شود،در رسانه‌ای که یا در حصار مجوز است یا گرفتار بازار، من، خبرنگاری بودم که حقیقت را فریاد می‌زدم در زمانی که سکوت، سود بیشتری داشت. پشیمانم از سال‌هایی که صرف افشاگری‌هایی شد که فردا با چهره‌ای دیگر تکرار شدند.پشیمانم از اینکه به‌جای کاشتن بذر آگاهی، درخت‌های پوسیده را رنگ زدم.به‌جای تقویت ریشه‌های فهم عمومی، مشغول مبارزه با شاخه‌های خشک فساد شدم. در حالی‌که درد ما ریشه‌ای‌تر از آن بود که با چند گزارش حل شود.کاش همه چیز را به کتاب می‌سپردم؛ کاش به‌جای خاموش کردن بحران‌ها، مشعل آگاهی را روشن می‌کردم.کاش سواد را می‌پراکندم، نه فقط خبر.چون امروز می‌دانم؛ تا زمانی که جامعه در بی‌سوادی فرهنگی، در سطحی‌نگری و پیروی کورکورانه از چهره‌های بی‌مایه غوطه‌ور است، هیچ گزارشی، هیچ فریادی، هیچ پیگیری‌ای، منجر به «تحول» نمی‌شود.

آن طور که از بوردیو می‌شود الهام گرفت، در این میدان، من کنشگری بودم با سرمایه نمادین بالا اما سرمایه اقتصادی و سیاسی ناچیز؛ قدرت من در ساحت گفتار بود، اما میدان اجتماعی قدرت به رانت، نسبت، شبکه و سکوت پاداش می‌داد، نه به حقیقت. من در یک ساختار واژگون، همچون تلاش برای چرخاندن چرخ با دست خالی بودم.داوید هاروی می گوید:”تا زمانی‌که مردم ندانند چه نوع شهری می‌خواهند، ساختار قدرت، همان شهری را بر آنان تحمیل می‌کند که در خدمت منافع خویش است”در ساختاری که گزارش‌های صادقانه، کمتر به تصمیم‌گیری منجر می‌شود،در رسانه‌ای که یا در حصار اجازه و مجوز است یا گرفتار بازار؛ من، خبرنگاری بودم که حقیقت را فریاد می‌زدم در زمانی که سکوت، سود بیشتری داشت.پشیمانم از اینکه به‌جای کاشتن بذر آگاهی، درخت‌های پوسیده را رنگ زدم.به‌جای تقویت ریشه‌های فهم عمومی، مشغول مبارزه با شاخه‌های خشک فساد شدم.

در حالی‌که درد ما ریشه‌ای‌تر از آن بود که با چند گزارش حل شود.پشیمانم از سال‌هایی که صرف افشاگری‌هایی شد که فردا با چهره‌ای دیگر تکرار شدند و این داستان ما خبرنگاران است، در ایران؛ خبرنگار یا بیکار است یا خسته؛ یا مطرود است یا مزدور؛ یا استعفا داده یا اخراج و غوطه‌ور در سکوت.به قول دکتر لیلا محمدی، استاد ارتباطات دانشگاه تهران؛”ما امروز بیش از خبرنگار، نیازمند مروج دانش و شعور اجتماعی هستیم. کسی که بجای ثبت لحظه‌ها، ساختن فردا را هدف بگیرد.”این یادداشت، اعترافی است به خطا، من خطا کارم که به‌جای پرداختن به کتاب و کتاب خوانی، به جای تلاش برای افزایش سطح سواد جامعه، علم افزایی، همه جوانی و وقتم را پیگیر مطالباتی بودم که اگرچه تک به تک چاره شد، اما زخم های دیگری در پس اش باز شد، چون هنوز آکاهی نبود.

من پشیمانم، اما هنوز ادامه می‌دهم، اینبار قلم را برای علم و آگاهی می‌چرخانم. هنوز می‌توان از دل تاریکی، چراغی روشن کرد.و از میان خاکستر رسانه، کتابی ساخت؛تا شاید کودک فردا، به‌جای فریاد در کوچه، آرام در کتابخانه بنشیند و به‌جای گم شدن در صفحات نمایش موبایل، لای صفحات کتاب، خود و جامعه اش را بیابد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *